تبليغاتX
رویای ناتمام
 * زندگی راه درازی است که هر کسی یکبار میتواند از آن گذر کند. خردمند بودن و استفاده از تجربه ی دیگران که گاهی در قالب سخنان كوتاه به ما میرسند باعث پیشرفت بیشتر و گریز از آنچه بدشانسی و بدبختی خوانده میشود می تواند بود.
 * در زندگی لحظاتی هست که انسان نزدیکترین دوستان خود را بیگانه می یابد. 
 * هنگامی که موفق هستیم همیشه در دیدگاه دیگران خوب جلوه میکنیم ولی وقتی که خوب هستیم همیشه موفق نخواهیم بود. 
 * خوش رفتار واقعی کسی است که بتواند با آدم بدرفتار سازش داشته باشد. 
 * اگر خواستی کسی را خوشبخت کنی بر ثروتش افزون مکن٬ سعی کن از توقعاتش کم کنی. 
 * خانواده یعنی کلبه ی عشق و محبت و صفا٬ پدر کوه استقامت و استواری است٬ مادر گنجینه ی عطوفت و مهربانی٬ خواهر همراز و همدل انسان و برادر پشتوانه ی فرداهاست. 
 * هیچ شمشیری به مهربانی کارگر نیست.
 *نمیشود جلوی پرواز پرنده های اندوه از بالای سرمان را گرفت ولی میتوان مانع لانه ساختن این پرنده ها روی سرمان شد. 
 * در دریای آرام همه کس دریانورد است.
 *بدی را هرگز نبین٬ نشنو و انجام نده تا خوشبخت باشی. 
 * یگانه رازی را که مردم میتوانند نگاه دارند رازی است که آنها نشنیده اند. 
 * حقیقت را میتون خم کرد ولی نمیتوان آنرا شکست.
 *حکمت ۱۰ بخش است ۹ بخش آن سکوت و بخش دهم ایجاز نام دارد. 
 * مورد اطمینان همه باشید ولی لزومی ندارد که به همه اطمینان کنید. 
 * هیچ چیزی به اندازه ی افکار خودمان ما را گول نمیزند. 
 * یک دوست دروغین برتر از صد دشمن خونین است.
 *خوشرویی دام دوست یابی و بردباری گور عیبهاست. 
 * هر چقدر تندتر بروی بخت و اقبالت باز هم به تو خواهند رسید. 
 * همیشه کمی بترس که محتاج نشوی در غیر اینصورت محتاج شده و بسیار خواهی ترسید.
 *خوشبخت تر از کسی که تصور میکند خوشبخت است وجود ندارد.
 *خوبی هنگامی که رفت آشکار میشود ولی پلیدی هنگامی که وارد شد شناخته میشود.



پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

یک روز ،

اتش شدم ... و یک روز دیگر آب...

زمانی چون باد ،

پیچیدم به دور خود...

بیخود از خودی و خود...

لحظه ای غرقه گشتم ، در نور ... و از سایه ام هیچ بر جای نماند...

که هر چه بود ،

فنا در او گشته بود و همین...

ان روزها... این روزها... روزهایی دگر...

اگر باشد...

اگر باشم...

نه اتشم و نه باد ،

نه آب و نه جزئی از نور...

که اگر باشد... و اگر باشم...

تنها خزیده به کنجی خواهم بود ،

ارام و خاموش...

ارام تر از ارامش پس از طوفان...

بی صدا تر از ابی راکد.. و

صدها سخن مانده در دل ...و



پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

نمي دونم خيلي وقتا شده كه توي كار خدا موندم 

نمي دونم چه حكمتي هست ؟؟ واقعا نمي دونم ولي كاش ميشد فهميد

گاهي اوقات آدم حس مي كنه خدا توجهش به بنده هايي كه خدا رو فراموش كردن بيشتره ... خدا بيشتر از بقيه هواشونو داره ... بيشتر واسشون خوب مي خواد ...

اين چه حكمتيه ؟؟؟؟؟!!!!!!

گاهي اوقات با خودم ميگم اين بنده ها شايد فقط به چشم ما بنده هاي حقير گناه كارن ... به چشم ما بنده هاي از خود راضي كه تمام زندگيمون رو ادعاهاي پوچ و واهي مون پر كرده و جز خودمون بقيه رو گناهكار و مستحق عذاب مي بينيم .....

ولي گاهي اوقاتم ...................... با چيزايي كه مي بينم توي حكمت خدا مي مونم !!

آخه قربون اون حكمت و عدالتت برم .... اين عدالتت رو كجا بايد دنبالش بگرديم ؟؟؟

توي كدوم كوچه پس كوچه بايد پي اين حكمت بگرديم تا اين سوالها از اين ذهن پوسيده و گرد و خاك گرفته دور و محو بشن ؟؟؟

چند روز پيش حسابي قاطي كرده بودم و به زمين و زمون ناسزا مي گفتم ...

از خدا و حكمتهاي پنهونش دلگير بودم و يه حرفايي زدم كه نبايد ميزدم !!

گرچه همون لحظه از حرفايي كه زدم پشيمون شدم ولي ... اومدم اينجا ... اومدم بگم كه تو بزرگي تو بخشنده اي ........ اگه يه لحظه تنهام بذاري ... فقط خودت ميدوني چي ميشه و بس . پس اين بنده کوته فکرت رو ببخش 



چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

حضور هيچكس درزندگي مااتفاقي نيست....

خدادرهرحضوري رازي نهان كرده است...



سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

جايي در پشت ذهنت به خاطر بسپار كه اثر انگشت خدا بر همه چيز هست....



چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

اين روزا اميد تنها چيزيه كه شده بهونه واسه ادامه دادن ...

اميد به روزاي بهتر ، قشنگتر ، شادتر ....

روزها از پي هم ميگذرن و به اميد روزاي قشنگتر به فردا مي رسن ...

ولي دريغ ... دريغ از اومدن روزهايي كه در انتظارشيم .

روزها كه هيچ .... مدتهاست كه سالها در انتظار روزهايي زيباتر مي گذره و اين انتظار به هيچ نتيجه اي نمي رسه .

دلتنگي و بغضِ كهنه اي سالهاست كه منو رها نمي كنه ... با وجود لبخندهاي تلخي كه پشتش هزار غم پنهون شده ... باز هم اين بغض تمام تنهاييمو پر كرده ...

كاش درون پرغوغام هم مي تونست كمي مثل ظاهرم آروم بگيره ...

كاش اين روزهاي خاكستري مايل به سياه زندگيم تموم بشه ... كاش ...!

ولي ديگه بسه ....

امروز با خودم نشستم و روزهاي زندگيمو كه با غم گذشته حساب كردم . حسابش از ساعتهاي عمرم بيشتر شد !!!

نمي دونم شايد از نظر خيلي ها اين غصه دار بودن بيهوده باشه . خيلي بيهوده ....

ولي هيچ كس نمي تونه آدم رو درك كنه .. حس مي كنم تنها چيزي كه مي تونه دلتنگيهامو در خودش جاي بده همين وبلاگه ...

ميدونم كه اين وبلاگم خواننده كمي داره ولي اصلا برام مهم نيست ... حتي اگه هيچ خواننده اي هم نداشته باشه مهم نيست .

مهم اينه كه من وقتي اينجا واسه خودم و دلم مي نويسم بعدش كلي سبك ميشم .

سبك ميشم ... مثل وقتايي كه بدون هيچ علتي دلم ميگيره و آسمون چشام باروني ميشه ... مثل وقتايي كه براي فراموش كردن بزرگ شدنم با بچه ها همبازي ميشم و از ته دل ميخندم .... مثل وقتايي كه هوس مي كنم تنهايي با خودم قدم بزنم و با خدام (تنها دوستم ) درد دل كنم و اونم دلداريم ميده ....

اينطور مواقع آدم اينقدر سبك ميشه كه حس مي كنه مي تونه بدون بال پرواز كنه .

مثل بادكنك كه فقط با عشق به اوج رسيدن بدون بال اوج مي گيره ... دوست دارم بدون بال اوج بگيرم و برم جايي كه هيچكس جز من و خدام نيست .

خداجون نمي دوني كه چقدر دوستت دارم و عاشقتم ...

رفيق روزهاي بزرگ و عظيم تنهايي من .. خداجون "عاشقتم" با وجود تموم دلخوري هايي كه مطمئنم از من داري هيچ وقت تنهام نذار ... به وجودت نياز دارم ............. عاجزانه !!



سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

وقتی با دستت پرانه ای می گیری اگه بخوای ببینی زنده است فرارمی کنه محکم بگیریش می میره . دوستاشتنم یه چیزی مثل پروانه............!



یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود.پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد وبيراه گفت،خدا سکوت کرد

جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت ،خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد

به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم  اما يک روز ديگر هم رفت  تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن .

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد .

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن .

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

قدري ايستاد

بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد ؟؟بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم .

آن وقت شروع به دويدن کرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد ...

چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود،مي تواند بال بزند ، مي تواند .....

او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد

اما

اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد

کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد

و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان يک روز آشتي کرد وخنديد و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشيد  عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان يک روز زندگي کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود.



سه شنبه دهم شهریور 1388 |

تا چشم ها را بستم آرزویم تو شدی

فكر رفتن كردم سمت و سویم تو شدی

تا كه لب وا كردم گفتگویم تو شدی

در میان سكوت شبهایم جستجویم تو شدی

زیر باران پر احساس خیال، شستشویم تو شدی

هركجا بودم من پیش رویم تو شدی...

نازنین در تمام قصه های من هیچ كس جز تو نبود

همه اویم تو شدی ...!!!



یکشنبه هجدهم مرداد 1388 |
مي خواستم بهت بگم چقد پريشونم

ديدم خودخواهيِ ، ديدم نمي تونم

تحمل مي كنم بي تو به هر سختي

به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي ...

به شرطي بشنوم دنيات آرومه

كه دوستش داري از چشمات معلومه

يكي اونجاست شبيه من يه دويونه

كه بيشتر از خودم قدرتو ميدونه

چي كار كردي كه با قلبم به خاطر تو بي رحمم ؟؟

تو مي خندي .. چه شيرنه ....گذشتن ، تازه مي فهمم !!

تو رو مي خوام تموم زندگيم اينه

دارم مي رم ته ديونگيم اينه

نمي رسه به تو حتي صداي من

تو خوشبختي همين بسه براي من .

چي كار كردي كه با قلبم به خاطر تو بي رحمم ؟؟

تو مي خندي .. چه شيرنه ....گذشتن ، تازه مي فهمم !!



پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |

روزهاي تهي شدن ...

روزهاي سياه زندگي من ...

خيلي گشتم ... خيلي ... ولي پيدا نكردم ... حتي يه لحظه ..

حتي يه لحظه شادي واقعي و چشيدن طعم شيرين زندگي كه بقيه ازش دم مي زنن .

كجاست ؟؟

كجاست ؟؟!! خدايي كه ميگن ... رئوفه ... حكيمه ... قادره ....................... ؟؟؟

كجاست ؟؟

توي اين روزهاي سياه .. من گم شدم ؟؟ يا اون ؟؟

كجاست ؟؟

مگه نمي گن توي لحظه هاي سخت بنده هاشو تنها نمي ذاره ...؟؟

پس چرا يه عمره توي لحظه هاي سياه و سخت زندگيم تنهام  ؟؟

چرا ؟؟

اين تنهايي اينقدر بزرگ شده كه خودمو گم كردم ... تو رو "خداجون" تو رو گم كردم ....

چه كردم ؟؟

كه حقم از زندگي اين شده ؟؟ اشك و بغض ... بغض و اشك ....

تو بگو ... تويي كه حكيمي و از همه چيز آگاه ... تو بگو ............



شنبه شانزدهم خرداد 1388 |
دختري دلش شكست

رفت و هرچه پنجره رو به نور بود

بست

رفت و هرچه داشت

يعني آن دل شكسته را

توي كيسه زباله ريخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر

لاي خاكروبه ها

يك دل شكسته ديد

ناگهان توي سينه اش پرنده اي تپيد

چيزي از كنار چشمهاي خسته اش

قطره قطره بي صدا چكيد

رفتگر براي كفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و آن تكه هاي دل شكسته را به خانه برد

سالهاست

توي اين محله با طلوع آفتاب

پشت هر دري

يك گل شقايق است

چون كه مرد رفتگر

سالهاست عاشق است ...



جمعه هشتم خرداد 1388 |
کاش در بازی های کودکی ام

   خورشید را

   به حیاط همسایه

   پرتاب می کردم

   آنوقت

   تمام روزهای دنیا ابری ،

   تمام روزهای دنیا

                       شب بودند!

جمعه هشتم خرداد 1388 |
نه از گذر زمانه دلگیر شدیم

نه دلخوش بازیچه تقدیر شدیم

گفتیم ونشستیم که:فردا فردا

پرواز نکرده در قفس پیر شدیم ...



شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 |

هنوز تمام پنجره ها را

به نام تو باز می کنم

هنوز باران را

تلنگر انگشت های تو می دانم

بر ذهن مه گرفته ام

هنوز خش خش برگ ها را

به پای قدم های تو می نویسم !

هنوز باد که خودش را به در می کوبد

از جا می پرم :

آمدم ! آمدم !

و تمام درها ،

به هوای تو باز می شوند !



یکشنبه سی ام فروردین 1388 |
نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره برموج

رها رها رها من .....

 

" زمزمه لحظه های رهایی و تنهایی ... "



دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |
آدمها مي پندارند كه زنده اند ؟

براي آنها تنها نشانه حيات بخار گرم نفس هايشان است ...

كسي از كسي نمي پرسد .. آهاي .... فلاني ...

از خانه دلت چه خبر ؟ گرم است ؟

چراغش نوري دارد هنوز ...؟



چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |
در قصیده بلند زندگی

وقتی

ردیف می شود آرزوهای محال

مرد زندگی

قافیه می بازد.....



جمعه نهم اسفند 1387 |
آفتاب همه عمر

مهتاب را ستود

آفتاب همه عمر

مهتاب را سرود

آخر او

نصف عمر را

شب را

نتوانست ببود

و به مهتاب نمود



جمعه دوم اسفند 1387 |
گاهي وقتا دلم بدجوري از آدما مي گيره ...

از اين همه ادعا ؛ از اين همه دروغ و دو رويي ...

از اين همه به ظاهر آشنا ...

خيلي وقتا سعي مي كنم برام مهم نباشه ...

ولي نمي شه .

اين حس دور از همه بودن ، به شدت درونم پر رنگ شده ...

فاصله گرفتن از هر چي آدمه .... شده آرزو ..

اين حس تنفر به شدت درونم شدت گرفته ...

تنفر از همه " آ د م ه ا "

خدايا كمكم كن ... تو مي دوني كه جز تو كسي رو ندارم ..

گاهي اوقات دلم از توام مي گيره ... از اين همه خدا خدا گفتن و ...

هيچ .... !!

تازگي ها مي ترسم با توام حرف بزنم ...

مي ترسم توي حرفام نشونه اي از كفر پيدا بشه و ..

توام بشي مثل بنده هات ...

 

باور كن اعتماد

از قلب هاي كال

بار رحيل بسته

ومهرباني ما را

خشم وتنفر افزون

از ياد برده است

باور نمكني ؟

كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است ...



دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 |
از غم خبري نبود اگر عشق نبود

دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود

بي رنگ تر از نقطه موهومي بود

اين دايره كبود ، اگرعشق نبود

از آينه ها غبارخاموشي را

عكس چه كسي زدود اگر عشق نبود ؟

در سينه هر سنگ ، دلي در تپش است

از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

بي عشق دلم جزگرهي كور چه بود ؟

دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود

از دست تو در اين همه سرگرداني

تكليف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟



جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 |
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند ...

کفش هایم کو ؟



سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 |
ديدم در آن كوير درختي غريب را

محروم از نوازش يك سنگِ رهگذر

تنها نشسته اي ،

بي برگ و بار ، زير نفس هاي آفتاب

در التهاب ،

در انتظار قطرهء باران

در آرزوي آب

ابري رسيد

چهرِ درخت از شعف شكفت

دلشاد گشت و گفت :

" اي ابر ، اي بشارت باران !

" آياي دلِ سياه تو از آه من بسوخت ؟!

غريد تيره  ابر ،

برقي جهيد و چوبِ درختِ كهن

بسوخت !         

چوب آن درخت سوخته ام در كوير عمر   

اي كاش ،

خاكستر وجود مرا با خويش

مي برد باد ،

باد بيابانگرد ،

اي داد ،

ديدم كه دگر باد

حتي خاكستر وجود مرا

با خود نمي برد .



سه شنبه هشتم بهمن 1387 |
قطره قطره

ماه در آبگينه چشمهايم ميخندد

آه ... تا درياشدن

قطره اي فاصله است.....



شنبه پنجم بهمن 1387 |

امشب صفای گریه من

سیلاب ابرهای بهاران است

این گریه نیست

ریزش باران است

آوازمی دهم : آیاکسی مرا ؛ ازساحل سپیده شبهاصدانزد؟



یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام ....



یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |
خیلی وقته که گذشتم ...

از تمام دنیا با تمام خوبی هاش و متعلقاتش ...

زندگیم شده ....

توی یه پیله دور خودم چرخیدن و به هیچ رسیدن ....

به هیچ رسیدن ..........................          



شنبه چهاردهم دی 1387 |
چون سنگها صداي مرا گوش مي كني

سنگي و ناشنيده فراموش مي كني

رگبار نوبهاري و خواب دريچه را

از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني

دست مرا كه ساقه سبز نوازش است

با برگهاي مرده هم آغوش مي كني

گمراه تر ز روح شرابي و ديده را

در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني

اي ماهي طلائي مرداب خون من

خوش باد مستيت ؛ كه مرا نوش مي كني

تو دره بنفش غروبي كه روز را

بر سينه مي فشاري وخاموش مي كني

در سايه ها ؛ فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟



شنبه چهاردهم دی 1387 |
چه گريزت ز من ؟

چه شتابيست به راه ؟

به چه خواهي بردن

در شبي اين همه تاريك پناه ؟

مرمرين پلهء آن غرفه عاج

اي دريغاكه زمابس دور است

لحظه هارادرياب

چشم فردا كور است

نه چراغيست كه در آن پايان

هر چه از دور نمايان است

شايدآن نقطه نوراني

چشم گرگان بيابانست

مِي فرومانده به جام

سربه سجاده نهان تاكي

او در اينجاست نهان

مي درخشد در مي

گر بهم آويزيم

مادوسرگشته تنها؛چون موج

به پناهي كه تومي جوئي ؛ خواهيم رسيد

اندر آن لحظه جادوئي اوج ....



یکشنبه یکم دی 1387 |
مثل يك دُرناي وحشي تا افق پروازكن

قصه اي ديگربراي فصل سرما سازكن

زندگي تكرار زخم كهنه ديروز نيست !!

بالهاي خسته ات را رو به فردا بازكن ....



سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |